نیلوفرآبی

 
Tuesday, April 11, 2006

اومدن میگن بیایین برین جشن سلامت ، اداره ماشین گذاشته . خواستم فکر کنم و تصمیم بگیرم دیدم میگه رئیس بزرگه میگه تیم باید بره!!! میگم از کی ما شدیم تیم؟؟ میگم نمیشه نریم؟؟ میگن احتمالا" سالن خالیه ، باید بریم پرش کنیم ....کلی سخنرانی و آمار و میزان مرگ و میر و التور و آنفولانزا و ..و آخرش یه نمایش که گفتن حامل پیامهای بهداشتی آموزشی هست . یه نمایش مسخره و لوس که فکر میکنم قرار بوده برای مهدکودک اجرا بشه اشتباه اومدن سراغ ما. پیامهایی که این نمایش داشت :1- اگه نریم حموم بو میگریم.2- دندونامون رو باید مسواک بزنیم. 3- اگه جیش داشتیم حتی وسط میدون جنگ اول بریم جیش کنیم .

پ ن : یه جمله هم گفتن که من نفهمیدم پیام بهداشتیش چیه . عین جمله رو مینویسم : زن خوبه ، زن زیباست . با زن میشه(مکث ) بله .
Sunday, April 09, 2006















گفتم شاید بد نباشه برای تغییر روحیه خودم و شمایی که میایین اینجا چندتا عکس از ابیانه و کاشان رو بذارم. اگه روی عکسا کلیک کنین میتونین تو سایز بزرگ تر ببینیدشون.

Friday, April 07, 2006

اصرار كردم حالا كه تعطيلم بمونم پيشش . يه شب بيخوابي كه آدمو نميكشه ، اصلا" خستگي جسمي با يه كمي استراحت از بين ميره، امان از خستگي روحي ...مامان گفت نميتوني ، بايد براش لگين بگيري. تو وسواس داري . گفتم ماماني انقد فكر منو مشغول نكن ، من اصلا" عادت ندارم جلو تر به چيزايي كه قرار اتفاق بيفته فكر كنم ، تو هر لحظه اي به همون لحظه فكر ميكنم ، اگه لازم بود همون موقع يه فكري براش ميكنم ، وقتي همه داشتن ميرفتن يه لحظه نگاه كردم به شوشوجونم و حس كردم چقدر دلم براش تنگ ميشه ، دستشو ول نميكردم و اشك تو چشمم بود ، جلوي خودمو گرفتم كه همه نگن اه اه ننر.تو بيمارستان انگار ثانيه ها ميشن ساعت و دقيقه ها ميشن يه روز و ساعت هم ..نميدونم چي ميشه ،اما خيلي دير ميگذره . خيلي دير. طفلي مامان بزرگ، يه لحظه هايي رسما" ازش نا اميد ميشدم ،هذيون ميگفت ،اسم كسايي رو مياورد كه مطمئنم 50-60 سالي از مرگشون ميگذره . منو نميشناخت ،تنفسش مشكل ميشد ، ناله ميكرد ويه بارم يه نگاهي بهم كرد و گفت تو چقدر خوشگلي! گفتم ديگه تمومه ، آخرشه.يه كم كه ميگذشت بهتر ميشد و معذرت ميخواست كه بهم زحمت داده و شوهرم هم تنها مونده تو خونه .بعد من خيالم راحت ميشد .سخت گذشت.
مريض تخت روبرو ازم پرسد بچه داري ؟ گفتم نه. گفت بهتر .بچه چيه . باهم برين بگردين .يه زن پير توپولي كه م‍ژه هاي پر و چشماي روشنش ميگفت تو جووني زن زيبايي بوده .
همراه اون يكي مريض يه زن مومن بود . سر حرف رو كه باز كرد گفت بچه داري؟ گفتم نه. گفت چند وقته ازدواج كردي؟ گفتم 2 سال. همچين گفت 2 سااااااااااااال كه ترسيدم . بعد گفت چند سالته ؟ گفتم 29 و ديگه قيافش ديدني بود . گفت شانس آوردي من خارشوورت (دقيقا" همينجوري) نبودم ، همچين با چوب ميزدمت كه يعني وقتشه . اولش خواستم بگم خفه شو . بعد خواستم بگم گذشت اون زمون كه خواهر شوهر سرشو ميكرد تو زندگي آدم و تصميم ميگرفت كه آخرم هيچكدوم رو نگفتم و مثل خاله مامانم تو دلم گفتم . يه كم ديگه حرف زديم . بعدش ديگه حوصلم رو سر برد و منم يه خروار كمجله كه بابا برام خريده بود رو گذاشتم جلوم و خوندم تا يه وقت پرم نگيره به پرش.آخر شب كه بهم گفتن يه آقايي دم دره رفتم و ديدم شوشو اومده و برام پتو آورده و ميگه مامان گفت پتوي بيمارستان را محاله استفاده كني . دلم خواست لپشو گاز بگيرم . وقتي داشت ميرفت يه بوس براش فرستادم و رفتم تو اتاق وخوابيدم و بهش فكر كردم.
Wednesday, April 05, 2006

خوب داری پاچه میگیری هاپو جون ... همین اول سالی . هی هی ، نذاشتی نفس بکشیم، نذاشتی خوشیمون یه کمی دووم داشته باشه... مادربزرگم مریضه . وضع قلب و ریه اش هیچ تعریفی نداره . مامانم مونده پیشش و قبولم نمیکنه که من امشب بمونم بیمارستان . نمیدونم چی میشه... شناسنامه اش میگه متولد 1295 اما مطمئنا" چند سالی بیشتر داره . به چشمهای خاکستریش که دیگه هیچ سویی نداره نگاه میکنم . دلم میسوزه ، میگم این همون زنیه که کلی ناز میکرد برای پدربزرگم و نازشم کلی خریدار داشت ؟ این همون بزرگ فامیله که اینجوری تا شده ؟ این همونیه که کلی مامان منو چزوند ؟ ..آره همونه ... با جمله های قصارش ... خدایا ... من هیچی نمیگم ...فقط میگم زمینگیر تر از اینش نکن . میشنوی خدا جون ؟ نزدیکی به من ؟ ...کی بود میگفت آرزومه ایستاده بمیرم؟؟

Monday, April 03, 2006

با يه روز تاخير برگشتم سر خونه و زندگي خودم . امسال يكي از اون عيدهاي محشري بود كه همه روزهاش خوب بود و خوش گذشت . چه اون چند روزي كه توتهران بوديم ، چه اون روزايي كه اصفهان بوديم . نطنز و يزد رو نشد كه بريم اما ابيانه و كاشان رو ديديم. ابيانه واقعا" زيبا بود ،و جاده اش ...و درختهايي كه شكوفه كرده بودن و اون بارون بهاري و اون هوا ... انگار شمال رو ديده باشي منتهي تو دل كوير... كاشان هم عالي بود ، فقط حيف نشد بريم "خانه بروجرديها " (اسمش همينه ديگه؟؟) رو ببينيم . يكي از معايب سفر جمعي هم اينه كه وقتي بقيه خسته ان يا مثلا" گرسنه ان تو هم بايد باهاشون همپا بشي ، اگه خودمون دو تا بوديم مطوئنم اگه سيل هم ميومد دست همو ميگرفتيم ميرفتيم سر از همه سوراخ سمبه هاي كاشان درمياورديم.
عيد ديدني هم خيلي كم رفتيم. كلا" از ماچ بازاري كه تو عيد راه ميفته خيلي خوشم نمياد ، به خصوص با كسايي كه شايد در سال اصلا" نميبينيشون .
واما سال 84... سال بدي نبود . اولين سالگرد ازدواجمون رو جشن گرفتيم ، چند تا سفر رفتيم، چندتا فيلم ديديم ، ماشينمون رو عوض كرديم ، چند تا وام گنده گرفتيم و چند تا قسط به قسطهامون اضافه شد كه فكر ميكرديم كمرمون زير بارش ميشكنه و حتما" آخر هر ماه كم مياريم و به نون خال خوردن ميفتيم كه اينجوري نشد و اوضاع از هميشه هم رو براه تر بود .شكر. روي هم رفته بد نبود . اما كاش امسال بهتر باشه .يكي از آرزوهام داشتن خونه اس كه رسيدن بهش براي امسال خيلي دور از ذهنه .
هزار تا تصميم هم براي امسال گرفتم كه نمينويسم كه آبروم بره . فقط ميگم چشم پزشكي و دندونپزشكي كه چندين ساله تو برنامم هست رو بالاخره تو وقت اضافه رفتم و خلاص .
تلوزيون خيلي كم ميديدم. فقط "وفا" رو ميديدم كه آخرش خيلي ديگه غم انگيز شد و من دلم ميخواست يه كمي لطيف تر تمومش ميكردن. خوهار شوهر كوچيكه هم ميگه اگه به هم ميرسيدن هم ميگفتي اه همه سريالهاي ايراني آخرش عروسيه . اينم يه حرفيه!
فردا هم بايد برم سركار و از الان عزا گرفتم. خيلي زود تموم شد به خدا . هي بدو هي بدو ، خونه رو تميز كن ، وزنت رو كم كن ، لباسهاي خوشگل بخر ، دنبال مدل مو بگرد، موهاتو مش گوگولي بكن ... به يه چشم به هم زدن تموم.
نميدونم اين دلم چرا هي داره تالاپ تولوپ ميكنه . حس ميكنم صداش رو ميشنوم . نكنه از هول فرداس؟؟
Monday, March 27, 2006

سلام . سال نو مبارک.
شماها کجایین ؟ خوش میگذره ؟ به ما که داره خوش میگذره. یعنی تا حالا گذشته . ما 2 روزه که اومدیم اصفهان و تا به حالش به گشت و گذار و مهمونی و الواطی گذشته . امروز هم مهمون پدرشوهر بودیم ، به صرف کباب در کنار زاینده رود . فردا هم عازم سفریم دوباره. فعلا" برنامه اینه که بریم کاشان و ابیانه و نطنز رو ببینیم و شاید یزد . احتمالا" باید خوش بگذره ... الانم اینجا توی اتاق خواهر شوهر کوچولو نشستم و وبلاگم هم فعلا" لو رفته !! چند وقت پیش برام یه ایمیل فرستاده بود که ندیده بودمش و تازه الان دوتایی با هم نشستیم وخوندیمش !...چندتا کتاب با خودم آوردم که ساعتهای بیکاریم رو پر کنه ، تا حالا یکیش رو خوندم و یکی دیگه رو امروز شروع کردم . حباب شیشه ای از "سیلویا پلات " و ترجمه " گلی امامی " . باید قشنگ باشه . تا حالا جذبم کرده ، از این به بعدش رو نمیدونم . مرد جن زده اما یه جورایی بود ، به نظرم اخوان ثالث شعر که میگفت بهتر بود و منم که عاشق شعراش بودم همیشه . بچه که بودم عاشق قاصدک بودم و چنان با حس دکلمه میکردم " قاصدک ... هان .. ولی ... آخر ... افسوس..." باز گریز زدم انگار... خوب دیگه بسه برین به خوشگذرونیتون ادامه بدین، فقط مواظب باشین به قول سیلویا پلات جان این روزها مثل آبی که از لای انگشتاتون داره هدر میره ، هدر نره..تعطیلات خوش بگذره. تا بعد..
پ ن: آ من نیمیدونم چرا این اصفانیا وا ، به ناژوان میگن ناژنون؟؟؟شوووما میدونییین ؟؟ خوشدون باشد همیشه.
Monday, March 20, 2006


تجريش مثل هميشه شلوغه و به نظر تو امسال شلوغ تر هم هست ، پاركينگ همت تعطيله ، اطراف پاركينگ هم فروشنده ها هستن و بساطشون پر از سنبل و سنجد و شمع و تخم مرغ رنگي ...تو بازم مست ميشي ، ديوونه ميشي از اين همه شلوغي و زيبايي ...دلت ميخواد زودتر برگردي خونه و هفت سينت رو بچيني ..آها ...رنگ تخم مرغ نداري ... ميرسي به كوچه ، از پله ها ميري پايين و ميري سراغ جاي هميشگي ، بهت SUNDEZ رو پيشنهاد ميكنه ، ميخري و هي زير لب ميگي ساندزو بخر حالشو ببر! ..خريد كه بدون ذرت خوردن نميشه ، ميري تو صف و ميگي يه ليوان كوچيك مخصوص ، بعد از چند دقيقه يه ليوان گنده ميده دستت و تو هم ديگه چيزي نميگي و تا تهش رو ميخوري ...حالا تو اينجايي ،خونه تميزه ، تخم مرغها آمادن ، سفره چيده شده ، فقط مونده خودت بري دوش بگيري و بساط سبزي پلو رو آماده كني . به آسمون نگاه ميكني و دلت ميخواد اوني كه اون بالاس خودش كمك كنه امسال بهتر از پارسال باشه ،نه سيل بياد نه بي آبي و قحطي بشه ،نه تصادفي باشه و نه هواپيمايي سقوط كنه ..و دل همه ايرانيها شاد باشه و ديگه همين.
+ و اين هم هفت سين ما :
++ من ميگم هيچ چيز جاي تخم مرغي رو كه مادربزرگم با پوست پياز رنگ ميكرد نميگيره ، حتي اين جناب ساندز!